Last part
دیدم از تو اتاق صدا گریه میاد سریع درو باز کردم که با جین وو مواجه شدم
+پسرممم چرا گریه میکنی؟
یهو لاناهم اومد کنار جین وو بغلش کرد
$داداشی منو میبخشی؟
+جین وو منو ببین؟
گونشو محکم بوسیدم و بغلش کردم
+الهی قربونت برمم منن
جونگکوک اومد تو
-جین وو؟بابارو ببین؟
جین وو تا جونگکوکو دید پرید بغلش
¥بابا اون مرد و اخراج کنااا
-چشم چشم تو فقط گریه نکن
جین وو اشکاشو پاک کرد و روی پای جونگکوک نشست
$داداشی دیگه گریه نکنیااا من نالاحت میشم
لانا رو کشیدم تو بغلم و صورتشو بوس بارون کردم
$تو چی میگی وروجککک
لانا از بغلم بیرون اومدو جین وو رو بغل کرد
+الهی قربونتون بشممم
همونجور که به بچه ها نگاه میکردم دیدم جونگکوک بهم خیره شده
+جونگکوک؟خوبی؟
-ازین بهتر نمیشم
+دیوونهه ای
-اره دیوونه تو
با این حرفش یاد چندسال پیشا افتادم
+چه دوره هایی داشتیم
- بازم میتونیم داشته باشیم
+تو اینطور فکر میکنی؟
نزدیکش شدم
از کمرم گرفت و به خودش نزدیک کرد
لباش#و محکم روی لب#ام گذاشت و محکم مک##ید
با ولع لبای عمو میخوردیم
بعد چند مین از هم جدا شدیم،انگار تازه متوجه حضور بچه ها شده بودیم
بهشون نگاه کردیم که دیدیم جلوی چشماشونو گرفتن
-دستاتونو بردارین وروجکاا
دستاشونو برداشتن
$بابایی مامانی رو بوس کرد
¥بابایی به منم یاد میدی؟
+عههههه
-بابایی ۱۸ سالت شد خودم میشینم همچیو برات میگم
+خجالت نکشی یوقتتت
-چشم
$پس به منم یاد بده
-باشه بابایی
+هعی خدا
یهو صدای تهیونگ از پایین اومد
ته:بیایید ناهارررررر(عربده)
رفتیم بیرون جونگکوک رفت جلوی نرده ها گفت
-مرضضض
ته:ععع
خلاصه رفتیم پایین تا ناهار بخوریم
پایان
شاید این فیک زیاد خوب نبوده باشه اما توی فیک بعدی تمام تلاشم و میکنم تا بهتر باشه
منتظرم باشید و حمایتم کنید✨🌱
دوستتون دارم❤️🫶🏻
+پسرممم چرا گریه میکنی؟
یهو لاناهم اومد کنار جین وو بغلش کرد
$داداشی منو میبخشی؟
+جین وو منو ببین؟
گونشو محکم بوسیدم و بغلش کردم
+الهی قربونت برمم منن
جونگکوک اومد تو
-جین وو؟بابارو ببین؟
جین وو تا جونگکوکو دید پرید بغلش
¥بابا اون مرد و اخراج کنااا
-چشم چشم تو فقط گریه نکن
جین وو اشکاشو پاک کرد و روی پای جونگکوک نشست
$داداشی دیگه گریه نکنیااا من نالاحت میشم
لانا رو کشیدم تو بغلم و صورتشو بوس بارون کردم
$تو چی میگی وروجککک
لانا از بغلم بیرون اومدو جین وو رو بغل کرد
+الهی قربونتون بشممم
همونجور که به بچه ها نگاه میکردم دیدم جونگکوک بهم خیره شده
+جونگکوک؟خوبی؟
-ازین بهتر نمیشم
+دیوونهه ای
-اره دیوونه تو
با این حرفش یاد چندسال پیشا افتادم
+چه دوره هایی داشتیم
- بازم میتونیم داشته باشیم
+تو اینطور فکر میکنی؟
نزدیکش شدم
از کمرم گرفت و به خودش نزدیک کرد
لباش#و محکم روی لب#ام گذاشت و محکم مک##ید
با ولع لبای عمو میخوردیم
بعد چند مین از هم جدا شدیم،انگار تازه متوجه حضور بچه ها شده بودیم
بهشون نگاه کردیم که دیدیم جلوی چشماشونو گرفتن
-دستاتونو بردارین وروجکاا
دستاشونو برداشتن
$بابایی مامانی رو بوس کرد
¥بابایی به منم یاد میدی؟
+عههههه
-بابایی ۱۸ سالت شد خودم میشینم همچیو برات میگم
+خجالت نکشی یوقتتت
-چشم
$پس به منم یاد بده
-باشه بابایی
+هعی خدا
یهو صدای تهیونگ از پایین اومد
ته:بیایید ناهارررررر(عربده)
رفتیم بیرون جونگکوک رفت جلوی نرده ها گفت
-مرضضض
ته:ععع
خلاصه رفتیم پایین تا ناهار بخوریم
پایان
شاید این فیک زیاد خوب نبوده باشه اما توی فیک بعدی تمام تلاشم و میکنم تا بهتر باشه
منتظرم باشید و حمایتم کنید✨🌱
دوستتون دارم❤️🫶🏻
- ۳.۲k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط